آن گوشه ی دنج سمت راست

  

 بعضی "احساس" ها, حکایت سنگ های کنار ساحل ست!

اول یکی یکی جمعشان می کنیم در آغوشمان...

بعد یکی یکی پرتشان می کنیم در دریا !

اما این وسط گاهی

 یک سنگ قیمتی و ناب نظرت را جلب می کند

 که هیچگاه نمی توانی از مشت بیرونش کنی,

 حالا بگذار بقیه تا دلشان می خواهد

 فریاد بزنند و تشویقت کنند.../

دیر زمانیست

که بی توقع از کنار تمام چیزهایی که

 روزی مشغله ی ذهنیم بودند گذشتم,

آرامشی که دارم, مدیون تمام انتظاراتیست

 که دیگر از هیچکس ندارم!

خدایــــــــــــا!

اندکی نفهمی عطا کن,

 خسته شدیم از بس فهمیدیم و به روی خود نیاوردیم./

/ 33 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

همه مطالب این صفحه وبت خوندم سلیقه خوبی داری.احساس پاییز بهم دست داد

انتظارزیبا

اگه باتبادل لینک حاضریدبفرمایید

ساحل

سلام و سپاس منو به خاطر زیبایی وبتان و مطلب زیبایتان پذیرا باشید جالب بود ممنون یا حسین ابن علی علیه السلام منتظر حضورسبزتان

باران

سلام دوست گلم من که هستم مرسی که سر میزنی بهم نوشته هاتو خیلی دوست دارم میام میخونم همیشه عزیزم میدونی چند دفعه نوشتم ارسال نمیشهههههههههههههههههههه

باران

نمیدونم ارسال شد یا نه راستی عکسی که گذاشتی خیلی خشکله چه آب زلالی[لبخند]

سیاه خان

خواندن این داستان برای افراد زیر ۱۴ سال ممنوع است. بیا یه داستان کوتاه نوشتم. ارزش خوندن داره[چشمک]

سیاه خان

سلام.خوبی؟ تو هم توی دلمی هم توی ذهنم. هم توی خاطرمی هم توی خاطراتم. هرجا میرم تو رو میبینم. تو همه جا پخش و پلایی. جمع کن خودتو دیگه[نیشخند]

باران

می بینم که فقط یه پیامم ارسال شده آخه چرااااااااااااااااااااا نوشته هاتو دوست دارم خیلی[قلب]

الهام

چقدر خوبه وقتی باهاش قهر میکنی و برخلاف میلت میگی دیگه نمیخوامت، بهت بگه بیخود میکنی! چه بخوای، ... چه نخوای، مال خودمی!

الهام

می بینی؟ هوای دلتنگی ام را ... نسبت عجیبی دارد با زاویه ی نگاهم... در دسترس نگاهم که باشی هوا خوب است دور از دسترس نشو که باران می گیرد...