همه ی رنگ ها با من آشنایند
هر موجی که از سینه ی دریا بر می خیزد،
به سوی من پیش می آید
و برایم پیامی در ساحل می نهد و باز می گردد
جاذبه ای مرموز ،دل مرا به این سرزمین می کشاند.
هوا عطری به مشامم می ریخت که گویی
دیری نگذشته است که او از اینجا گذشته است
بوی گل صوفی در فضا پراکنده بود
سکوت بود و سخن بود
اما طرح دوست داشتن بر سینه ی عدم نقش شده بود؛
گویی بندی نامرئی پای دل مرا به این جا بسته است
دل مرا با این سرزمین کاری هست...
دکتر علی شریعتی
![]()
این روزها دلم بدجور هوای باروووووون و خاک بارووون خورده رو کرده؛ بارانی که در پسش از آفتاب خبری نباشه و یکریز تا خود شب بباره... و اما مهم تر از اون دلم در ثانیه شماری ای برای رسیدن ماه مبارک رمضان به سر می بره/ ٢/۵/١٣٨٩- به معنی حضور "کسی" در این شب پی نبردم؛ شبی که عقربه های ساعت پایشان را از گلیمشان درازتر کرده بودند... **گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شود؛ نه اینکه نباشی تا نبودت عادت شود...!
در آغاز هر سفر در آئینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این زمین خاکی این سقف و پرده ی آسمان این پاپوش خسته ی روزگار و سرپوش چشم بسته ام! اما خدای دل! در انتهای سفر در آئینه احساس می کنم گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت تورا می گفتم واژه ها دارم در سر که اگر خلوتی بود و دلی بود تو را می گفتم... بدان که تا انتهایش از خاطرات کوچه های جوانی میگذرم نه! دیگر نه تنگ است و نه تاریک! مدت هاست کوچه ها را با فانوسی که نامش آرامش است آذین کرده ام و با آخرین دانه های زلال چشمانم آب پاشی کرده ام...!! دیر زمانیست در زیبایی این دو گم شده ام! تو ندیده ای مرا؟!! 
![]()
*زانو نمی زنم حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قد من باشد! زانو نمی زنم! حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند! زانو نمی زنم حتی اگر بزرگی به این بهانه مرا وادار به تسلیم کند! من...زانو... نمی زنم...! *از فاصله ها همیشه می رنجیدم؛ اما آنقدر فاصله ها را تجربه کردم که اکنون جزء لاینفک زندگی منند! حالا با هر فاصله تنها؛ دلم می گیرد؛ همین... ***""ممنون از همه ی دوستان گلم بابت نظرات زیبا و دلسوزی های بی شاعبتون! نمی دونم شما چه برداشتی از نوشته ها کردین اما،من اسمش رو می ذارم مرور تجربه ها! برای این تجربه ها زیباترین و لحظه هات اوووج جوانیم رو گذاشتم؛ پس اگر بخوام یه گوشه ای بندازمشون تا خاک بخورند و اونارو به باد فراموشی بسپارم قطعا باختم...
اینطور نیست؟!!""

*جا مانده است چیزی جایی؛ که دیگر هیچ وقت هیچ چیز جایش را نخواهد گرفت،
نه سیاهی موها و نه سفیدی دندان ها!...
*جایی خوندم :"کار دل عاشق شدنه، همونجوری که کار چشم دیدنه!
دیدنی های چشم تمامی ندارد اما تو محدودش کن؛ دل بستگی ها دل هم پایان ندارد اما تو سرکوبش کن،اگر با عقل چیزی را دیدی و شیفته اش شدی به خواسته اش احترام بگذار...

بارها و بارها با سر انگشتانم سرزمینم را وجب کردم، بارها آرام و درسکوت از کنارش عبور کردم؛
سرزمینی به وسعت آرزوهایم و هر بار آرام وامن تر از بار قبل؛
بارها با همان سرانگشتان مرزهایش را تعیین کردم تا مبادا بیگانگان در آن تجاوز کنند، وضربدری از
روی احتیاط رویش؛
که مبادا قدمی از روی هوس پاکی این سرزمین را بیالاید...
"سرزمین من گمرگ نداشت! تنها
نگاه بود و نگاه... بهای ورود به بهشتم!..."
نسیم های آرام و هوسناک که از پهنای آن در حرکت بودند هر لحظه به گوشه ی دنجی از این سرزمین
دعوتم می کردند؛
اما دره هایی مملو از آتش های گستاخ و سرکش! آتشی که مهارشان تنها به دستان من نبود...
هیچ گاه نتوانستم آنجور که باید به سرزمینم قدم بگذارم؛ تنها تا فرصتی دست می داد در ارتفاع قله هایش
می ایستادم و بهشتم را فقط و فقط نظاره می کردم... نمی دانم؛
نمی دانم چه بود آن حس مبهم! نمی دانم چه بود آن سد فولادین!
هرچه بود این را فهمیدم
که آنجا
سرزمین من نبود...!
*****
دلم از دست کسی گرفته است که نه با بادی آمد و نه به غمزه ای پا گرفت، همصدای آوازهای شبانه شدو راه آشنایی گرفت؛
دلم از دست کسی گرفته است که به بازی گرفت غروری را که از گزند اغیار به دور نگاه داشته شده بود، به یغما برد امیدهای جوانی تازه پا گرفته را، و به طوفان کشید ساحل امن اعتماد را.../
٢١/۴/١٣٨٩
هنوز مطمئن نیستم که این تاریخ ارزش فکر کردن رو داره یا نه!!!

کاشکی " صداقت" را می فهمیدی تو!
به ستوه آمده لب،
بس که هذیان محبت گفته است
دل به تنگ آمده نیز!
تا کی این پروانه بر سر شعلۀ خاموش صداقت رقصد؟!
شعلۀ دل ز دم سرد تو نومید شده است
چیست این مهر سکوت ، بر لبانت که چنین بی رحم است؟
ننگت آید که گشایی تو لبی ، یاد آر آن همه خوبی را! یادت رفته که من خوب هم بوده ام انگار اما... بی بها بوده و کم.
گوشهایم کر شد، بس که زهراب خموشی ز سکوت تو چشید!
این که در سینۀ توست سنگ خاره است و یا آهن سرد؟!!
*****
این روزها احساس می کنم دیگر تنها این برگ های دفتر زندگیم نیستند که ورق می خورند؛ بلکه یک فصل از این دفتر در امتداد تکوین است... فصلی شبیه زمستان اما گرم و دلنشین./
![]()
تاریخ ها دوباره و دوباره تکرار می شوند...
روزها همچون ساعات جوانی در پی هم ثانیه ها در کاسه ی زمان می ریزند...
باز هم نقطه ی آغاز...نقطه ای که هیجان انگیزترین تاریخ تقویم جوانی را رقم می زد
و اکنون به اعداد پوچ و گنگی بدل شده که تنها حس مبهمی را در من برمی انگیزند...
و اما
دیرزمانیست دلگیرم از یادآوری سادگی ای که در پشت این اعداد و ارقام خیره سر،خفته است ...
*****
چیزی پشت این واژه ها نیست
بیهوده سرک می کشی
نه اندیشه ای هست نه حرفی!
تنها بارش مکرر حروفیست که نمی شناسمشان...

آتشی در کنار شب هایم روشن کردم
عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم
و می دانم ...
* * * * * * * *
می دانم که به هر آنچه می خواهی می رسی
چرا که
من هر لحظه یک هیزم به آتشم می افزایم...
آتشی در شب؛
و این یعنی تمام رویای جوانی تو و من...
تمامی آتش های سوزان بلوغ جوانی از آن تو
و تمام شب های سرد بی کسی سهم چشمان من...
(خوش به حالت؛تو لااقل مرا داری...!)

گاهی گمان نمیکنی
ولی میشود
گاهی نمیشود
که نمیشود...
گاهی هزار دور دعا هم بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدائیم و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...
****
بعد از آن همه طوفان و باران؛ آفتاب که می شود
بعد از شب های ساکت و آرام که صدا وهیاهوی گنجشک ها خوابم را بر هم می ریزد؛
بعد از تمام لحظه های ناب زندگی با خودم فکر می کنم
حتما
حالش خوب است ؛
که جهان هنوز هم اینگونه زیباست...!

هربار که دلم برای گفتنی ها تنگ می شد،
هر بار که از روی نبود بودها و بودن نبود ها گیج میشدم
هر بار که فریاد را با سکوت و سکوت را با فریاد قاطی میکردم
هر بار که ماه را با خورشید و خورشید را با ستاره عوض می کردم
احساس تنهایی تمامی وجودم را فرا میگرفت
و نیستی را با تمام وجود دوست می داشتم
.... و حال نیز دل تنگم ،گیجم و تنها
ولی این بار نیستی را دوست ندارم
چرا که نیستیم، مساویست با رفتن و دور شدن از کنار عزیزانی که خود دلیل زندگیم اند...
دردها از بودن است و حرفها از نبودن،
میان این دلتنگی ها مرزی باریک است می دانم....شاید بتوان در آن مرز قدم زد،
آبی نوشید؛نفسی تازه کرد و شعری نوشت ...بی هیچ درد و حرفی....
و این برایم سوال است که چرا اولین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد؟!!
مگر شعور با درد ساخته شده؟؟؟ آیا میتوان بدون درد هم شعری سرود...
من آن مرز را میخواهم.../
![]()
به چشمهایت دیگر نگاه نمیکنم
تنها امید زندگی من بودند؛
آن دو سرچشمه ی عشق.
وقتی چشمه ها خشکیده اند؛
نگاه به آنها ،تنها،
تحمل رنج سراب است، سراب .../

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را "آه" به هم می ریزد ! سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد آه... یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد...
![]()
نفرین... واژه ای غریب و نجوایی که هرگز بر زبان نیامده دیر زمانیست که در نقطه ی بی چیز "نون" اول این واژه درگیرم و اما امید دارم که هرگز مهارت بر زبان راندنش را نیاموزم...





