خلاف عقربه ی شب

می نویسم عطرلحظه هایی که شاید ثانیه ای دیگر در دست باد باشند



نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳

 وقتی هیجان بهار

در عطر یاس هایش بیدار می شود

اردیبهشت چه معشوقه ساکتی ست

که هرگاه دلتنگ می شود, رگبار میزند!

برای طنین گرم صدای خواندن "فال حافظ" ت...

برای "بوسه" تبریک نوبهارت هنگام تحویل سال...

و برای "عکس یادگاری" که با دستان خودت می گیری...

دلم تنگ است...

نگذار روی زمستان گیر کند, سوزن فصل ها

بیا و بنشین تا با تو آن کنم

که بهار... با شکـوفـــه های گیــلاس کرد.../

 مثل دفتر مشق آن سالها

که خالی رهایشان می کردیم

به عشق دفتر نو

این روزها خالـــی ام.../

 








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ شهریوری

و نه زمستان با هیچ اسفندی...به اندازه پاییــــــــز

به مذاق خیابان ها خوش نیامد!

پاییز "مهــــری" داشت

که بر دل هر خیابان و رهگذری می نشست.../

تمام ابهت زمستان به برف "بی وقفه" اش است

تو همچون برف زمستانی, که هروقت خدا خواست می باری

و من شبیه این زمستان... که برف نداشت/








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳

نقشه های جهان به چه درد می خورند

نقشه های تورا دوست دارم

که برای من می کشی...

خطوط مرزی, شاهراه ها و گردنه های دنج اش!

عاشقانه ها و خنده های کش دارت

وقتی چرت سرما را پاره می کند

هیچگاه, همچون لحظاتی که می خندی

زندگی آرام نبوده است

دست های گرم تو ..."تصمیم" من است

که باید محکم گرفت و دور شد.../

 عشق رمزآلود است, مثل ...زیبایی تو...

و چه تاوان عــجیبی دارد

آنکه می پندارد,که حسابش پاک است.../








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱۱/۳

"شما" گرچه واژه ی محترمیست

اما "تو" شدن کار هرکسی نیست

بودند کسانی که خواستند "تو" بشوند و نشدند

"تو" نبودند که بود و نبودشان تاب آورده شد!

کاش چایت را تلخ ننوشی, فقط کافیست نگاهی کنی

تمام قندهای دل را برایت آب می کنم

 بیا و بمان,در انتظارت چند سطری سکوت نوشته ام

"تو" در خلوتت هرطور که می خواهی معنایش کن.../

 جهان من چیزی شبیه موهای توست,

سیاه و سرکش و پیچیده!

و خیال کن چه بی سامانم من

که به نسیمی حتی, جهانم آشوب می شود.../

 

خدایــــــــــــا!

این صدای خسته از حنجره ای می آید

که تو از رگش به آن نزدیکتری...حواست هست؟!!







...

نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢

اهمیتی ندارد!

چقدر در زندگی, زندگی نکرده باشیم

اینهمه شب هایی که بیدار ماندیم...آنهمه صبحی که خواب ماندیم

آنهمه داشته ها که نداشتیم....اینهمه نداشته ها که داشتیم

تمام درونیاتی که بغضشان کردیم ....تمام بغض هایی که درونمان ریختیم

خیلی حرف هایی که سکوت شدند و نانوشته

و خیلی از سکوت هایی که فریاد شد و ناخواناست

در زندگی گاهی باید از بعضی چیزها عبور کرد...مثلا " یک احساس"

دنبال هرچیز که بدوی فرار می کند!

آرام عبور کن تا به وقتش بیاید ...و نگاهت را در خود حل کند!

و من تنها عبور می کنم...عبوری مجهول!

 عبوری که سنگینی نگاهم, در خودش حل می کند

                                                                      تک تک ثانیه هایش را.../

 همیشه یادمان باشد که زندگی, پیمودن راهیست برای رسیدن به خدا

و قدمهایمان باید طوری برداشته شود, که حتی دانه کشی زیر آنها له نشود

که اگر یادمان برود, سرنوشت در جایی دیگر, 

"سر بزرگترین پیچ مسیر"

یادمان می آورد./

خدایــــــــــــا!

گناهانمان را هم نادیده بگیر

همانطور که برخی دعاهایمان را نشنیده می گیری!








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱٠/٧

آن روزها

مادر اسم قاشق را گذاشته بود: هواپیما...قطار...کشتی...

 تا ما یک لقمه بیشتر بخوریم!

میشد خلبان, ملوان, لوکوموتیوران... تا ما هرطور که شده "بزرگ" شویم

از همان روزها بود که ملکه ذهنمان شد, که برای رسیدن به "هدف"

 بعضی طعم های سفره ی روزگار را هرچند ناخوش, سر بکشیم

و بدون آنکه آن را مزه مزه کنیم, مستقیم "قورت" دهیم

حتی شده با یک لیوان آب یخ اضافه...

زندگی همان لیوان آب ترک خورده ایست که

بخوری, تمام میشود... و نخوری حرام!/

بعضی روزها از آن روزهایی می شود

که باید استعلاجی رد کرد!

و پا به پای نفس های "طو" در ازدحام شهر گم شد

گاهی ترافیک های شهر زیر قدم هایمان,

                                                  زیباترین مکث عالم است.../








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۱٠/٢

 بعضی ها آنقدر نگاهشان...

 چشمهایشان...دست هایشان... و صدایشان

 لطیف و مهربان است که دلت می خواهد

 یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی!

و ببینی نگاهشان, چشمهایشان, دست هایشان و صدایشان

 وقتی نامهربان می شوند چگونه است

 در نهایت حیرت تو می بینی

 مهربان تر می شوند انگار

 بدی ات را با خوبی و نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند,

چقدر دلم تنگ است, "برای لمس چنین وجودی".../

خیلی عجیبه!

هرچقدر هم بگویی مردها فلان اند...

و زن ها فلان...

هرچقدر هم بگویی تنهایی بالاترین لذت است

در آخر به جایی میرسی که می بینی

 تپش قلبت برای "وجودی" تندتر میزند و لرزش وجودت

دنیا را با تمام محتوایاتش به حاشیه می برد.../








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/٩/۱۸

این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد

که اسرار وجودی کسی را "کشف" کند

زیبایی هایش را بیرون بکشد,

علایقش را ثبت و عاشقانه هایش را ضبط کند

تلخی هایش را صبر کند و بهانه هایش را مدارا...

این روزها همه رابطه های "کنسروی" می خواهند

یک کنسرو که درش را باز کنند و

فردی مطلق و ایده آل از آن بیرون بیاید

غافل از آنکه,کشف و فتح عاشقانه است, که عشق را اسرارآمیز می کند

با اینهمه سعی کن آنقدر کامل باشی...که بدترین تنبیه ات برای دیگران

گرفتن "وجودت" از آن ها باشد./

روزگارا!

درست است که راه های نرفته زیاد دارم

اما خودت خوب میدانی

با تو هم زیاد راه آمده ام!

گرد بودی و گوشه هم نداشتی که کمی

بنشینیم و نفسی تازه کنیم

لااقل,یکبار بازی ات را به ما بباز, چه لذتی دارد این بردهای تکراری؟!

 

خدایــــــــــــا!

مارا به جبر هم که شده سربراه کن!

خیــــــــری ندیده ایم از این اختیــــــــــارها.../








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/٩/٧

 

همیشه در عجب بودم

که چرا بعضی ها در جاده ی زندگی پا به پایمان نمی آیند!

حتی وقتی آهسته و پیوسته قدم برمیداریم

که اگر عقب افتاده اند, برسند

امروز فهمیدم

ریگی که در کفششان بود, پایشان را می آزرد./

 

 

امروز رمز و حکمت وجودیت را فهمیدم

تو یک شهاب "زمینی"هستی ماُمور برهم زدن

سکون و آرامش من,

کسی چه میداند امروز چندبار فرو ریختم!

این روزها می گذرند اما

من از این روزها نمی گذرم.../

 خدایــــــــــــا!

یا نــوری بیافکن...یا تــوری

ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس وحشت دارد./








نویسنده : ن س ت رن ; روز ۱۳٩۱/۸/٢۳

  

 بعضی "احساس" ها, حکایت سنگ های کنار ساحل ست!

اول یکی یکی جمعشان می کنیم در آغوشمان...

بعد یکی یکی پرتشان می کنیم در دریا !

اما این وسط گاهی

 یک سنگ قیمتی و ناب نظرت را جلب می کند

 که هیچگاه نمی توانی از مشت بیرونش کنی,

 حالا بگذار بقیه تا دلشان می خواهد

 فریاد بزنند و تشویقت کنند.../

دیر زمانیست

که بی توقع از کنار تمام چیزهایی که

 روزی مشغله ی ذهنیم بودند گذشتم,

آرامشی که دارم, مدیون تمام انتظاراتیست

 که دیگر از هیچکس ندارم!

خدایــــــــــــا!

اندکی نفهمی عطا کن,

 خسته شدیم از بس فهمیدیم و به روی خود نیاوردیم./